تبليغاتX
بوسه عشق من

بوسه عشق من

همه از دوست چه می خواهند

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

         همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

              دیو هستند و ولی مثل پری می پوشند

                   گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

                        آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

                             عشق ها را همه با دور کمر می سنجند 

                                  خوب طبیعیست که به پایان برسد

                                       عشق هایی که تا سر پیچ خیابان برسد 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

همه از دوست چه می خواهند

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

         همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

              دیو هستند و ولی مثل پری می پوشند

                   گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

                        آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

                             عشق ها را همه با دور کمر می سنجند 

                                  خوب طبیعیست که به پایان برسد

                                       عشق هایی که تا سر پیچ خیابان برسد 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

سفر عشق

 

مگر این عشق چه سوزی ست مگر این عشق چه سازی ست

مگر این عشق چه درد و رنج و چه عذابی ست!...

که چنین مانده به رویم که چنین رفته به سویم

که چنین مانده درون دلم و مانده درونم ...

مگر این عشق چه رقصی ست مگر این عشق چه شرابی ست

مگر این عشق چه سراب و چه جواب و چه خیالی ست!...

که چنین کرده جنونم، که چنین برده صبورم،

که چنین کرده سبویم، بسویم روان است ...

چه کنم مانده درونم، چه کنم خسته گلویم

چه کنم دیده ی من رفته ز رویم!...

مگر این عشق چه دارد خبر دل ندارد

که چنین دل ز کفم برده به غارت ...

مگر این عشق چه جایی ست مگر این عشق چه خوابی ست

که دلم را زده است نام دگر، این دگر چیست؟...

مگر آرام ندارد مگر او تاب ندارد

که چنین می تبد و می رود و می شود و حسب ندارد؟!...

دگر انگار تو رفتی که دلم عشق ندارد،

نگو تنها نگو شبها دراز است ...

که دلم در سفر عشق دلت مانده، چه راز است ...؟!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

darde del

 

به که دل باید بست؟

به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است.

هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید.

نیست یک تن که در این راه غم آلوده قدمی را به محبت پوید

خط پیشانی هر جمع خط تنهایی است.

خنده ها می شکفد بر لب ها تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

از وفا نام مبر آنکه وفا خواست کجاست؟

سخن از عشق مگو، عشق کجاست؟ دوست کجاست؟

گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش لیک مبوی،

دست گرمی که از عشق بفشارد دستت را به همه عمر مخواه ...

در دل چاه گر سر کنی یا از سر غم آه کنی،

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب کند. درد خود را در دل چاه مگو

چاه با من و تو هم بیگانه است ...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

معلم به مجنون گفت :

معلم به مجنون گفت :

بنویس : الله

مجنون نوشت : لیلا

دوباره .....

معلم به مجنون گفت :

بنویس : الله

مجنون باز هم نوشت : لیلا

معلم به مجنون گفت :

دوزخ تو را باشد جایگاه

معلم نمیدانست که

نام دیگر لیلا " الله " است

آری خداوند به وسعت وجودش نام دارد ... !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

نشانی

 

خانه ی دوست کجاست؟

در خلق بود که پرسید سوار                       

- آسمان مکثی کرد-

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت،               

به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت....

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است....

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست....

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،

 سر به در می آری

پس به سمت گل تنهایی می پیچی       

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین باقی می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد...

در صمیمیت سیال فضا  

... خش خشی می شنوی                         

کودکی می بینی                               

... رفته از کاج بلندی بالا                                                               

جوجه بردارد از خانه ی نور              

... و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

دلیل من از عشق و دیوانگی

خوب اینهمه اپ در مورد زندگی و عشق کردم تا بتونم این متنو بذارم

 

حالا متوجه میشین که چرا سوداگر مرگ از زندگی و عشق سخن گفت

 

عـشــق عـشــق مــي آفـــريــنــد.
                    عـــشـــق زنـــدگــــي مــي بـــخــشـد.
                                          زنـــدگـــي رنـــج بـــه هـــمــراه دارد.
                                                            رنــــج دلـــشــــوره مـــي آفـــريـــنـــد.
دلــشوره جـــرات مـــي بـــخــــشد. 
                    جـــرات اعــــتـــمـاد بــــه هـــمــراه دارد. 
                                           اعــتــمـــاد امــيـــد مــي آفــريـــنـد.
                                                                امــيــد زنــدگـي مـي بــخـــشــد.
عــشـق عـشـق مــــي آفـــريـــنــد.
                                 و از عــشـق ، مــــردن 
ســـفريــــســت

                                                                    بــــــــه ســــــــوي خــــــــــــدا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

چنین است ...

چنین است گویی
که همچون کرم کوچک ابریشم
مانده ام در قفس کوچک هستی
با همان بالهایی که دیگر ندارم
خود ولی می دانم
که سالها می گذرد
از سرایش تولد یک پروانه
و بالهایی که به پروازش می برند
پروانه نیستم هنوز
چه خاکی خاکیم
در این سراچه ترکیب
اما


پیشتراز این ها سروده ام
ترانه ماهی و اسیری را
باز خواهمت گفت در این هنگامه لاهوتی

" از من به دل نگیر
که من همچو ماهی ام
گر رفته ام ز دست تو این چند روزه را
روزی ز راه می رسد آخر
که عشق تو
بازم کند اسیر
از من به دل نگیر
...
از من به دل نگیر "
دیدی هنوز به یاد دارم
ترانه های لیمویی رنگ روزهای سبز انتظار را
راستی
هنوز همان بالا هستی که بودی ؟
می دانم
رنگ گرفته ام ... زرد
و افق نگاهم
پستوی ماندن و ماندنی ها شده است
می دانم
همه را می دانم
اما
یادش به خیر اشک...

دل
چقدر هنوز دارد برای نوشتن
و چقدر تنها مانده اند
هوای بامداد و خیال و خاطره و امید
سراغشان خواهم رفت همین روزها
و شب ها
برای وداع
دلم نمی آید
تنهایش رها کنم

راستی
اگر
بماند برای مجالی دیگر

شط هنوز چشم به راه پروانه است
با همان بالهایی که ندارد
...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

......

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

جدایی ها ما را رها نمی کنند

فقط آنهايي كه باد كاشتند-

طوفان درو كردند!

من كه برايت هزار سينه آواز خوانده بودم

از پرواز پرستوهاي عاشق،

براي چه گرفتار گردبادي ام كه-

مرا در خود مي پيچاند و مي غلتاند و مي گرياند؟

الهه یه روزی اینجا زندگی میکرد... اما دنیای دور و برش اینقدر بهش فشار آورده و مشغولش کرده که دیگه اینجا رو بی خیال شده.این وبلاگ هم زمانی که به دنیا میومد حتما خیلی آرزوها به سر داشت.متاسفم که تو هم مثل خودم خودت رو گم کردی....یه روزی رونقی داشتی همه حرفات هینجا بود و بس.اما دیگه نه دلی هست که باهات درد و دل کنه نه حوصله ای.تو هم بزن به بی خیالی.بزن خودتو به کوچه علی چپ.مثل من ...مثل همه آدمای دور و برم.خوش باش وبلاگ من.دنیای کثیف ما به غصه خوردن هم نمی ارزه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

جدایی ها ما را رها نمی کنند

فقط آنهايي كه باد كاشتند-

طوفان درو كردند!

من كه برايت هزار سينه آواز خوانده بودم

از پرواز پرستوهاي عاشق،

براي چه گرفتار گردبادي ام كه-

مرا در خود مي پيچاند و مي غلتاند و مي گرياند؟

الهه یه روزی اینجا زندگی میکرد... اما دنیای دور و برش اینقدر بهش فشار آورده و مشغولش کرده که دیگه اینجا رو بی خیال شده.این وبلاگ هم زمانی که به دنیا میومد حتما خیلی آرزوها به سر داشت.متاسفم که تو هم مثل خودم خودت رو گم کردی....یه روزی رونقی داشتی همه حرفات هینجا بود و بس.اما دیگه نه دلی هست که باهات درد و دل کنه نه حوصله ای.تو هم بزن به بی خیالی.بزن خودتو به کوچه علی چپ.مثل من ...مثل همه آدمای دور و برم.خوش باش وبلاگ من.دنیای کثیف ما به غصه خوردن هم نمی ارزه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

جدایی ها ما را رها نمی کنند

فقط آنهايي كه باد كاشتند-

طوفان درو كردند!

من كه برايت هزار سينه آواز خوانده بودم

از پرواز پرستوهاي عاشق،

براي چه گرفتار گردبادي ام كه-

مرا در خود مي پيچاند و مي غلتاند و مي گرياند؟

الهه یه روزی اینجا زندگی میکرد... اما دنیای دور و برش اینقدر بهش فشار آورده و مشغولش کرده که دیگه اینجا رو بی خیال شده.این وبلاگ هم زمانی که به دنیا میومد حتما خیلی آرزوها به سر داشت.متاسفم که تو هم مثل خودم خودت رو گم کردی....یه روزی رونقی داشتی همه حرفات هینجا بود و بس.اما دیگه نه دلی هست که باهات درد و دل کنه نه حوصله ای.تو هم بزن به بی خیالی.بزن خودتو به کوچه علی چپ.مثل من ...مثل همه آدمای دور و برم.خوش باش وبلاگ من.دنیای کثیف ما به غصه خوردن هم نمی ارزه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

دیوانگی

این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .

این دیوانگیست ...

که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.

این دیوانگیست ...

که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

این دیوانگیست...

که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.

این دیوانگست...

 که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است ...

این دیوانگیست ...

که همه ی شانسها را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

چشم من

چشـم مـن گــم شـد و تـو پنجره‌ها نيومدی
گـفته بـودم واسـه خـــــاطر خــــــدا نيومدی
 
يکــی گفت شــبای مهتاب بشينم دعا کنم
بـالا رفت دســـتای مـن واسـه دعــا نيومدی
 
دلِ مـن اســير چشمای تـو شد حتی واسه
ايـن کــه ايـن دــيوونه رو کنی رهـــا نيومدی
 
واســه تــو نـوشـته بـودم کـه دلــم ديـــوونته
تــو گـذاشـتی بـه حسـاب يــه خـطا نيومدی
 
يکی گفت اوّل راه ســخت مجـــنونی هنــو ز
ســـر گذاشـــتم بــه دل بــــيابـونا نــــيومدی
 
يکی گفت بـــرو واســـه کـــبوترا دونــه بــريز
دلـــــمو ريــــختم واســـه کــــبوترا  نــيومدی
 
ســـبزی زنــدگيمو بستم به غوغــای ضـريح
امـــانت دادم  اونـــو دســت رضــــا نــيومدی
 
نــذرمــو نـوشتمش رو گُـــــلا تــا يـــادم نــره
نــذرا رو يکــی يکــی کـــــردم  ادا  نـــيومدی
 
گـفته بــودم يــه کســــی بــياد بگه آخـرشه
لااقـــــل بــــيا بـــــرای يــه نگــــــا نـــيومدی
 
گفته بــودن بــــيا از عشـق تـو ديــوونه شده
لااقـــل بــــرای خــــــاطر شـــــــفا نـــيومدی
 
آشِــــناتـرين غــــريبه‌ای تـــو قــصّه‌های مـن
مـــنو کُشـتی تــو غــــريبِ آشــــنا نــيومدی
 
ديدمت رد می‌شـدی از کـوچه‌های خـــاطره
التـــماست کــردمــو گـفتم بـــيا، نـــيومدي؟
 
خوبيا تموم می شن می رن يه جا تو خاطره
مـثِ  تــــو  رفـتی  سـراغِ  خــوبيا نـــيومدی
 
نمی‌گم بــيا، اگـــه دوس نــداری بــياي، نـیا
لااقـــــل فقط  بـهـم بگـــــو چــــرا نـــيومدي؟
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

دلم گرفته...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هروقت دلم گرفت سرومو رو

شونه هات بزارم و يه دله سير گريه كنم آخه شونه هاي تو مطمين ترين

تكيه گاه واسه این دل عاشقه ...دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم

كه هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و ببوسمت ...دلم ميخواست

اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت احساس ترس كردم بيام و تو منو

تو آغوشت بگيري آخه آغوش تو آرامش بخش ترينه واسه منه بي

قرار ... دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه اگه به مشكلي

برخوردم تو كمكم كني آخه من به جز تو كسي رو ندارم كه دلش برام

شور بزنه ... اگه نزدیک بودی اون وقت تو بغلم فشارت ميدادم اونقدر كه

با تك تك سلولهاي بدنم قاطی بشی...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

غروب لحظه هایم بی تو...

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند



 




+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

لیلی و مجنون

بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید . امیدوارم طوری بیان کنم که در اخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!
لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .
لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب . نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند چرا که او دیوانه بار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت ،رسوای عالم شدند قصه دلدادگی ان دو به همه جا رسید .
پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و چون بعضی از(( رجال امروزی!)) حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پایی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یک دل عاشق بودو بس .
پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت اما نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند
مجنون چون جواب رد شنید زاری ها و گریه ها کرد ولی دست بردار نبود قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت .مجنون حتی شخصی به نام نوفل را به خواستگاری لیلی فرستاد اما سودی نداشت . بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند البته بر خلاف میل لیلی، نام این مرد ابن سلام بود عروسی مفصلی بر گزار شد پدر لیلی از خوشحالی سکه های زیادی بین حاضران تقسیم کرد در اولین شب زفاف ابن سلام سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد .
مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید و خود بهتر میدانید در ان موقع چه حالی به مجنون عاشق و بی دل دست داد ، غم مرگ پدر نیز پس از چندی به آن اضافه شد . لیلی نیز دل خوشی از ابن سلام نداشت و به زور با او سر می کرد تا اینکه ابن سلام بیمار شد وپس از مدتی جان سپرد و لیلی در مرگ جان سوز او به سوگ نشست!! . این خبر را به مجنون رساندند ، مجنون دو تا پا داشت دو تای دیگر هم غرض گرفت و به دیدار لیلی شتافت شاید می خواست شریک غم لیلی پدرش باشد !
سرتان را درد نیاورم این دو مدتی در کنار هم بودند واز عشق هم بهره ها بردند ولی افسوس که دیری نپایید که چراغ عمر لیلی زیبا روی خاموش شد و مجنون تنهای تنها شد . قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنوناز خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت اینقدر می گردم واینقدر خاکها را می بویم تا بوی لیلی را حس کنم و چنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت . مجنون بر سر قبر لیلی انچنان گریه و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق بار دیگر در کنار هم آرمیدند .

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

تشنه یک صحبت طولانی

با همه بی سروسامانی ام

 

باز به دنبال پریشانی ام

 

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

 

در پی ویران شدنی آنی ام

 

آمده ام بلکه نگاهم کنی

 

عاشق آن لحظه طوفانی ام

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

 

آمده ام تا تو بسوزانی ام

 

آمده ام با عطش سالها

 

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

 

ماهی برگشته زدریا شدم

 

تا تو بگیری وبمیرانی ام

 

خوبترین حادثه می دانمت

 

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

 

حرف بزن،ابر مرا باز کن

 

دیر زمانی است که بارانی ام

 

حرف بزن،حرف بزن

تشنه یک صحبت طولانی ام...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

بی معرفت

 

omid

 

 

 

مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند، گدایی عشق میکنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند ، اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند. دکتر علی شریعتی

هنگام سپیده دم خروس سحری

 دانی که چرا همی کند نوحه گری

 یعنی که نمودند در آیینه صبح

 کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

میپرستم تو را...

میپرستم تو را ، زمزمه میکنم نام مقدس تو را ، می بوسم

گونه درخشان تو را و افتخار میکنم

که اسیر قلب مهربان تو می باشم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

دیوانه عشق

فریاد زدم تا بکشم ترس همیشگی را .

فریاد زدم دیوانه وار کز دیوانه ها دیوانه تر

همچون مجنون و زخمی از آتش عشق تو منم

بنگر که از شهر شدم دور ز میخانه شدم

دیوانه و افسون شدم

اما تو باز هم نبین.

تو باز هم من را مخواه. عشقم را هم پس بزن

آخر مثال کشتگان راه عشق در راه تو کشته شوم 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

نمی خوام

 

 نمی خوام شاعر باشم       یا که ترانه سار باشم

                       من می خوام خودم باشم     یه عاشق خجالتی

                      من می خوام رو قلبای خسته   رو کاغذای خط خطی

                      بنویسم که عاشقت منم           شیدا تر از مجنون منم

                   تو می خوای باور بکن یا که نکن    عاشق نگات تو این دنیا منم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

خورشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

توی سرمای زمستون...

توی سرمای زمستون           رو بخار پشت شیشه

 

اسمتو نوشتم اما                می دونم بی تو نمیشه

 

***

می دونم که با تو بودن         یه هوای دیگه داره

 

این دل عاشق و تنها               طاقت دوری نداره

 

***

همه ی شعرامو خوندم            که تو برگردی دوباره

 

آخه این دلم به جز تو           هیچ کسی رو دوست نداره

 

***

کاش می شد خاطره هامون        دوباره مثل همیشه

 

تازه شن تو فصل سرما             رو بخار پشت شیشه

 

***

هنوزم دلخوش و شادم              به شمردن دقایق

 

که یه روز بیای  کنارم              اینه آرزوی عاشق

                                   

 

 

 

                                                                                

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

دلم گرفته

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام ! 

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت ! 

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

راهی به جز...

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو،مگو كه چرا رفت ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي و ظلمت، چو نورصبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

دل تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

خیلی سخته...

 

 

 

 

 

خیلی سخته همه کنارت باشن ولی باز احساس تنهایی کنی

وقتی عاشق باشی و هیچکس از دل عاشقت با خبر نباشه

وقتی لبخند میزنی و توی دل گریانی وقتی تو خبر داری و هیچکس

نمیداند وقتی به زبان دیگران حرف میزنی و هیچکس نمی فهمد

وقتی فریاد میزنی و هیچکس صدایت را نمی شنود وقتی تمام درها

به رویت بسته است..........

آنگاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها

و عاشق و گریانت بانگ بر می آوری که :

ای خدای بزرگ دوستت دارم و دیگر تنها نخواهی ماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

عشق... عشق...

عشق...عشق...عشق

 

بی تو این روزای روشن              واسه من تاریک و تار

 

وقتی بی تو تک تنهام                  زندگی معنا نداره

 

گفتن لحظه ی آخر                       واسه من هنوز سوال

 

دیدن دوباره ی تو                        فقط تو خواب و خیال

 

لحظهای آخر تو                           توی قلب من میمونه

 

هیچکی مثل من بلد نیست                   قدر چشماتو بدونه

 

رفتیو چشمای خیسم                    یادگاری از تو موندن

 

بی وفاییات هنوزم                       تو رو از دلم نروندن

 

چشم به راه تو میمونم                  تا تو برگردی دوباره

 

میترسم وقتی که نیستی                  دل من طاقت نیاره

 

تا وقتی که زنده هستم                   چشم به راه تو میمونم

 

تو دیگه رفتی که رفتی                نمیای پیشم میدونم

 

اما هر کجا که هستی                  منو تو دلت نگه دار

 

 باچشای خیس و گریون             من میگم خدا نگه دار

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  | 

یه دختر...

یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه


یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه


یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره 100000 تا دروغ نمیگه


یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه


یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه


یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه


یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره


یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری


یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه


یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه


یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه


یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه


یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی

درآره


یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی دستشويي نمی مونه - نکته مهمتر از کنکور


یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه


یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه


یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده


یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه


یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه


یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده


یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه - صغرا= هانی - کبری= مانی


یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره


یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه


یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟


یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره بازي(اسکیت و امثال اون ) در مقابل پسرها خودداری می کنه


یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه


یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه


یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی ، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو


یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه پیکان 47 و امثال آن


یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از دوستاش قرض نمی کنه


یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار

 ترحم داشته باشه


یه دختر خوب اولاً اصلاً پیدا نمیشه خلاصه بگم یه دختر خوب باید خوب باشه نه اینکه ادای خوبا رو دربیاره

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط پسرک تنها  |